http://profiles.yahoo.com/u/J3MV5T75VKK2BOC2JNMBUETPAI |
سوال اول:
آزموده را آزمودن خطاست ؟!؟!؟!؟!
نظرتون چیه ؟ در هر زمینه ایی . به نظرتون آزموده را آزمودن خطاست ؟
===============================================
سوال دوم:
یهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید تا اینکه آن را به خاطر غرورتان از دست بدهید
نظر شما چیه؟به نظر من واقعیت اینه که خیلی ها جنبه شو ندارن.نباید غرورتو زیر پا بذاری ..شایدم ....نمیدونم
====================================================
سوال سوم:
چرا بعضیا مخالف دوستی های نتی هستند؟
دوستم ازدواج کرده و شوهرش مخالف ادامه ی ارتباط من با اونه!
تو جمع دوستایی که هستیم اهم از دختر و پسر چند نفری نامزد کردند یا دوست شدند . جالبی قضیه در اینه که همسراشون میخوان اونا را از جمع بکشن بیرون ؟همیشه از خودم میپرسم که چرا؟ خب اگه ما میخواستیم ارتباطمون چیزی به جز این و دوستی سالم باشه پیشتر از حضور اونا دست به کار میشدیم
چرا؟
داداش جی جی :
اخه داداش گلم من که برا آرامش خودم مینویسم و اکثر اوقات انقدر با عجله مینوسم که چیزی به ذهنم نمیرسه تا اونو تکمیلش کنم و توضیح کامل بدم تا دیگران دچار اشتباه نشند مثل الان !اما چشم سعی میکنم غلطام کمتر بشند
سوتی:
دوست خوبم شماره تو به کسی ندادی ؟![]()
هر کسی یه امنیت خاصی رو برای خودش قائل میشه و منم این امنیت رو دارم . شماره همراه من شاید در اختیار خیلی از دوستای نتی مخصوصن گفتمانی ها باشه اما همراه برا اینه که این قابلیت رو داشته باشه که فقط مزاحم خودم باشن !
به هر حال از من توقع نداری که شماره مو به همکلاسی و همکار ندم !!!!مخصوصن ایرانسل
در ضمن این رو هم بگم که من چندان هم خنگ و پپه و ببو گلابی نیستم . شاید رفلکس هام سریع و اکثرن احساسی باشه اما انتخابی که میکنم عقلانیه و معیارهام جلو روم رژه میرن .خیلی وقته باور کردم عشق مرده و ماله قصه هاس اما هنوزم میشه یه جاهایی دیدش اما مطمئنن برای من نیست !مطمئن
اما اینو بدون معیارها و یه سری چیزا توی جامعه کوچیک من رایجه و من تو همین اجتماع کوچیک زندگی میکنم و خواهم کرد و کرده م و همین طوری رشد پیدا کردم و جزوی از خلق و خوم شده هرچند که خلافش رو باور داشته باشم اما ناخودآگاه همون طور عمل میکنم
برات ایمیل میزنم چون حوصله ی نوشتن ندارم ...بعدن
دوست عزیز که رفتید بالای منبر : یه اخلاق بد دارم و باید بدونم مخاطبم کیه . یعنی تا زمانی که نشناسمش آدم حسابش نمیکنم و نظرش برام مهم نیست اما چون نظری که دادید پابلیک بود و ممکنه دوستان دیگه م براشون همچین ایده ایی پیش بیاد توضیج میدم
من تمام حرفامو اینجا داد میزنم ..هوار میکشم .. باید همه بدونن . مشکلاتی رو که من دارم و ما داریم .داد میزنم و میگم برای اینکه بدونن چه گرگهایی توی جامعه هستند و این گرگها نصیب پاک سرشت ها نشن
اینجا تمام مسایل رو میگم و مهم نیست که کسی خوشحال میشه . بذار شاد بشن .لااقل خدا از گناهانم کم کنه که باعث شادی بنده ش شدم ! میبینید میشه چطور نگاه کرد
غم و مشکلم رو به دوستانم میگم . درسته که ناراحت میشند اما خوبیش به اینهکه اگاه میشن
اما اون مطلب رمز دار بود
یا شما رمزش رو داشتید که یعنی جزو دوستای من هستید که ازشون چیزی پنهان نمیکنم و یا جزو کسانی هستید که نمیشناسمتون و در دنیای نت آشنا شدم و باز هم برام اهمیت امنیتی نداره که بخوام حرفام رو بدونید . خیلی از کسانی که اینجا اومدن مثل آرام عزیز و الهام و ..... رو نمیشناسم اما از نظر ها و ایده هاشون استفاده میکنم .چه ایرادی داره مشکل و زندگی یه انسان دیگه رو بدونن تا شاید چایی بتونه مشکل گشای دیگری باشه
تعریف این ماجرا برای یکی از همین دوستای نتی باعث شد که هشیار بشه و اون هم دقت بیشتری در انتخابش داشته باشه
من همه ی حرفام رو مینویسم .داد میزنم و زندگیم رو به قول شما آکواریوم میکنم و خوشحالم که دیدن این آکواریوم یه عده رو شاد و یه عده رو در عین ناراحتی اگاه میکنه ![]()
اما در مورد مشکلات
اگر من رو میشناختید این حرف رو نمیزدید . خدا رو شکر میکنم و به این افتخار میکنم که هر کسی که به یادم نباشه حداقل و تاکید میکنم خداقل وقتی غم و مشکل داره و یه سنگ صبور میخواد یاده من میوفته و با من دردودل میکنه . چندان هم از زندگی دیگران بی خبر نیستم و همیشه به خدای خودم میگم و سپاسگذارشم که مشکلاتم قابل تحمل و رفعه ! حالا بماند که من خودمو لوس میکنم براش ![]()
منتظر پست جدید من باشید
خیلی وقته ننوشتم .قبلنا یعنی وقتی که راهنمایی و دبیرستان بودم مینوشتم .
داستان
داستانهایی که توی زندگی معمولمون بود .داستانایی که در کنارمون و در بین آدمای اطرافمون جریان داشت .نمیذدونم چرا اما دوباره خوره ی نوشتن افتاده به جونم و من در برابرش مقاومت میکنم.شاید چون باید بشینم پشت کامپیوتر و من توان نوشتم و تایپ رو هیچ وقت نداشتم
اما الان باید بنویسم
نمیدونم چرا ..اما باید بنویسم ..شاید یکی از دلایلش دوستام و اتفاقات جاری بین اونا باشه
شاید چون برای دوستام نمیتونم کاری انجام بدم و میخوام همونطور که من تجربه گرفتم اونا هم ...
میشه گفت یکی از دلایل اصلی این کار دیدن سریال پنچمین خورشید هستش..اینکه یه تصمیم درست یا غلط چقدر میتونه در زندگیمون موثر باشه
خیلی از دوستا توی پیام خصوصی ازم خواستن که بگم بهنازی که دوروبره ازدواج نمیچرخید یهو تصمیم گرفت که حتی راجع بهش فک کنه و بعد در عرض یه هفته همه چی عوض شد
چشم
شاید همین امروز یا همین امشب بنویسم اما شرمنده که نمیتونم به خیلیا اجازه ی دیدنشو بدم![]()
بی کسیه مدامم را
به آغوش نامرئی ات
زار میزنم .
کو گوش شنوا ؟
بخون آوازكي تو شور و دشتي ، كه دل پر شور امشب
يكي تو صحنه ي يادم نشسته ، كه از من دور امشب
به زيرِ گنبدِ آبيِ احساس ، يكي بود و يكي هست
قسم به قصه هاي عاشقونه ، دلم تنگ كسي هست
كسي كه قصه ي نابِ نگاهو ، يه مهتاب شب به من گفت
از اون شب تو همه شبهاي مهتاب ، به يادش خوابم آشفت
همون كه كوچه ي بن بست عشق رو ، به نام دلگشا خوند
منو به خونه ي گرم دلش برد ، دل رو عاشق سرا خوند
تو اون كوچه كه اسمش دلگشا بود ، دلم تنگ كسي هست
تو اون خونه كه يك عاشق سرا بود ، دلم تنگ كسي هست
دلم تنگ كسي هست . . .
من برگشتم
همین امشب برگشتم و درب و داغون و خسته و له
یه سری دوستان میدونن چرا داغونم اما خب اینجا گفتن نداره
حالا شدم خانوم مهندس!!!! پروژه رو ۱۹.۵ و کارآموزی رو ۲۰ شدم اما با تمام این احوال معدلم شد ۱۳.۴۰
قضیه ازدواجو اینا هم منتفی و به هفت پشت خودم و دوستام و عزیزام اجازه نمیدم دوروبره بیرجندی جماعت بگرده
برام دعا کنید
امیدم به ارشد آزاد و کار هستش
یه متن زیبا اگرچه نتونست منو به زندگی پیوند بده:
شاید آخرین مرتبه هایی باشه که دارم میرم و دیگه نرم بیرجند و شاید هم .......
شهریور و ماه تولد باباجونم .پدری که عاشقشم پدری که امسال ۷۹ساله میشه و هرسال روز تولدش که میشه دلم میلرزه ....
-----------------
عشق..... نمیدونم چیه ..شاید میدونم چیه و میخوام فراموش بشه
هی
با توام
با توکه داری خودتو دور میکنی ..با توکه نفهمیدی و ندیدی اون جمله ی معروف : کاش میدانستی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
-------------------------------------
وقتی از بیرجند برگردم یا هنوز اشفته م یا آروم
برام دعا کنید
دلهره دارم
مشوش هستم
نمیتونم تصمیم بگیرم
خدایا چقدر سخته.. چقدر سخته بخوایی تصمیمی برا یه عمر بگیری ..تصمیمی که میتونه تورو به اوج خوشی برسونه یا بشه یه چاه که بیرون اومدن ازش ....
میخواستم پست فبلی رو تکمیل کنم اما ذهنم بهم ریخته س ..تمرکز ندارم ..نمیدونم چیکار کنم ..نمیدونم باید چه تصمیمی بگیرم ..دوست داشتم برم سراغ دوستام اما ...دوستام!!!!! حتمن باز میگن این تصمیمیه که تو باید بگیری
اه
من تصمیمی میگیرم اما شما هم نظرتونو بگید..به قول مامانم هر سری رو یه عقلی هست و هر کسی میتونه چیزی رو ببینه
درسته.. درست حدس زدید ..موزدی رو برا ازدواج دارم که حاضر شدم روش جدی فکر کنم و به همین دلیل تمام اعصاب و روانم ریخته بهم
تصمیمی گیری برام سخته..میترسم ..اگه حرفاش دروغ باشه ؟اگه فقط در ظاهر این حرفا رو بزنه ؟اگه بعد بزنه زیر حرفش ؟اگه این همه احساس و دوست داشتنی که داره راجبش میگه دروغ باشه ؟اگه اگه اگه
دارم دیوانه میشم
حرفاش و عقایدش باهام میخونه تو هر چیزی ..دین ..نماز .. روزه ..حجاب..رفتارهای اجتماعی..و و و و و و
حتی شرط های ۵ گانه رو هم قبول کرد
۱-حق طلاق مطلق
۲-سکنی
۳-خروج از کشور
۴-حضانت فرزند
۵-کار و تحصیل
میترسم .خیلی زیاد ..باخودم درگیرم ..داغون و له
کمکم کنید ..چطور بفهمم حرفاش دروغ نیست ؟ چطور بفهمم
خدایا به دادم برس. میترسم .همه چیزا با هم جوره .اما میترسم .میترسم دروغ باشه ..چرا همه چیزایی که میخواستم رو جور کردی ..نه نه نه .. شکر میکنم تورو
همیشه دوست داشتم انتخاب خودش باشم نه انتخاب دیگری
دوست داستم ازدواجم سنتی باشه نه اینکه بدون سنت ها باشه
همیشه دوست داشتم منو بخاطر خودم بخواد نه اینکه بگه دختر فلانیه یا بگه کار داره و ....
شاید یکی از دلایلم برا فکر کردن رو این مورد به همین دلیله
اون همین بهناز رو دید همینی که هست نه بهنازی که خانواده ش اینجورین و اونجورین
کمکم کنید ..بهم بگید چطور راست و دروغ رو بفهمم. چطور عقاید حقیقی شو بفهمم.چی بپرسم چی نپرسم
به دوستام اسمس زدم تا ازشون بخوام خورد خورد با هم مبلغ رو جمع کنیم ...بهشون گفتم که یکی مستحقه و نیاز داره اما یادم رفت بگم که میتونه پول رو برگردونه.حلاصه اینکه بهشون اطلاع دادم و باورم نمیشه که دوستام برای شرکت تو این امر از هم دیگه پیشی میگرفتند
عاشقتونم
عاشق همتون که به من اعتماد کردید
حدایا
روسفیدم کن
میدونم اونا از پولشون گذشتن و حتی اگه این آدم پول رو برنگردونه ثواب این کار خیر براشون درج شده اما....
تو این ماجرا بهم ثابت شد چه دوستای خوبی دارم ثابت شد که انسانیت نمرده ثابت شد هنوزم آدما میتونن خوب باشن
این پست رو میخوام ادامه بدم ...شما هم نظرتونو راجع به آدمای این دوره زمونه بگید
چی شد ؟ چی شد که بهناز استوار و مقاوم دیگه تاب نیوورد و شد یه آدم که عکس العملاش تند و بی منطق شد ؟چی شد که بهنازی که همه روش حساب میکردن یهو قاط زد؟چی شد اون بهنازی که همه عاقل و منطقی میدونستنش و میشناختنش؟چی شد بهنازی که صبوری میکرد و دم نمیزد؟فقط میخندید و نمیذاشت کسی اشکاشو ببینه
چقدر ضعیف شدم ؟چرا یهو بچه شدم ؟ژرا لذت میبرم از اینکه ناز کنم و خودمو لوس کنم ؟۲۶ سال از عمرم بهنازی بودم که جدی بود نه لوس
همش از همونجا شروع شد
از همون روز شوم ..از همون روزی که شکستم و فریاد زدم و هرچی تو وجودم بود ریختم بیرون ..کاش باز هم تحمل میکردم ..کاش ...کاش باز هم صبوری میکردم و نمیذاشتم این بشم . بهنازی بشم بچه..بهنازی بشم که نتونم خودمو کنترل کنم.. بهنازی بشم که همه ی محبت وجودمو بریزم بیرون و بعد بهم بگن تو ترحم کردی نه محبت ...بهنازی بشم که .....
دیشب برای یه دوست دربدر دنبال کار میکشتم ..به این اسمس بده به اون ..به این زنگ بزن و به اون ..در حالیکه هیچ وظیفه ایی نداشتم اما تلاشم تا حدی نتیجه داد
دیشب یاده زمانی افتادم که برا دایی دنبال خونه بودم بدون اینکه صمیمیتی بینمون باشه ....یاد زمانی که پای حرفای اون دوست میشستم ..پای حرفای مامان اونیکی و تلاش و تلاش و تلاش
یاد تلاشی که برا سمیه و سعید داشتم ..یاده خونه پیدا کردن برا سعید ...یاده درد دلای اونی که خواهرش داشت جدا میشد و پدرش فوت کرد و یاده کلی خاطره
حیلیا جواب محبتمو ندادن اما کاره تو برام خیلی گرون تموم شد ...کاش تو هم بی اعتنا از کنارم رد میشدی و نمیگفتی ترحم
آخ
کاش میدونستی .....
امروز با خاله خیلی حرف زدم اما نه برا اینکه گریه کنم ..برا اینکه جتی بپرسم چطور بزرگ شم
خسته م حسته ی خسته
باز هم اتفاقات اون سال داره تکرار میشه و من باز دارم سعی میکنم حرمت نگه دارم ..سعی میکنم سکوت کنم ..
خدایا میشنوی
میخوام سکوت کنم و نذارم حرمت بشکنه ..میخوام سکوت کنم و بی احترامی نکنم ..خدایا میخوام آدم باشم .میخوام بهناز سابفی باشم که شکستنش اما دم نزد .میخوام بهنازی باشم که بهش تکیه کنن..میخوام بهنازی باشم که ....
نمیدونم
کمکم میکنی باز هم قلبم بشه یه دریا
کمکم میکنی بشم دریایی که هرچی بخوان شیره ی وجودشو بکشن باز هم نشه
کمکم میکنی بزرگ شم ؟نذار این بهناز بمونم ..نذار لذت ببرم از بچه گونه حرف زدن ..نذار ..
دلم هوای خونتو کرد دلم هوای اون روزی رو کرد که نشستم جلوی خونه ت و زار زدم ..ضجه زدم و فریاد کشیدم و هیشکی منو نمیشناخت هیشکی
یه بار ..فقط یه بار..فقط یه بار حاجت خودمو بهم بده ..حاجتی برای خودم ...دیگران منویادشون نیست ..دیگران منو دوس ندارن و نمیخوان ..میفهمی...یه بار ..فقط یه بار یه نگا به این دلم بنداز .. تو که میدونی هیشکی براش کاری نمیکنه
به خودت قسم راضیم ازاینکه تلاش کردم برا گرفتن خواسته های دیگران اما ...اما ..الان خودم ..دلم ..حسم..تو میدونی
۲- ایضن همون بالایی و باز هم میگم وبلاگ منو از ریدر پاک کن
۳-کاش میدانستی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
۴-دوستی تکرار دوستت دارم نیست ..
دوستی فهمیدن نگفته های کسیست که دوستش داریم
دوستی خواندن دوستت دارم از نگاه است
۵- حتی خونه هم خونه های قدیم ...مثله درک محبت ..مثله امنیت ...دیگه خونه م امن نیست ..دوست دارم برم به گذشته ..اون موقع که حصارهای دیوار خونه بلندترین توی خونه های محل بود ..اون موقع که میپریدم توی حوض خونه و نگران نبودم کسی از پشت پنچره منو میبینه ..اون موقع که شبا روی تراس میخوابیدم و مهم نبود لباس خوابم چه چوریه مهم نبود عصر که رو تراس چایی میخورم لباسم پوشیده س یا نه ..اون موقع که کسی پشت پنچره نبود
امنیت میخوام .. آرامش
۶-از وقتی این مطلب رو توی وبلاگی خوندم همش توی ذهنو و جلوی چشممه
کاش ....
-سلام خوب هستین؟ (خیال: سلام خانومم..قربونه اون لبخند خوشگلت برم ...خوبی؟...)
--سلام خوبم...شما خوبین؟ (خیال: سلام قلبم...حالا که دیدمت خیلی بهترم...عسلم تو خوبی؟)
-شکر خدا منم خوبم...(خیال: روزی که با دیدن تو شروع بشه مگه میتونم اونروز بد باشم!!؟)
--خونواده خوبن؟....بابا حالشون بهتره؟ (خیال: چی شده چند وقتیه کم پیدایی؟)
-ممنون...همه خوبن...سلام دارن خدمتتون...بابا هم شکر خدا بهترن... (خیال: آره..بابام مریضه سرم شلوغه...قربونت برم چرا رنگت پریده...نکنه قناریه من حالش بده!)
--به سلامتی...چه خبرا؟ (خیال: نه یکمی از دست مامانم عصبانی ام..هی میگه باید ازدواج کنم...عسلکم بالاخره نمی خوای بهم بگی دوستت دارم؟...چرا لفتش میدی؟....قراره برام خواستگار بیادا!!)
-خبری نیست....شما چه خبر؟ (خیال: میدونم...من از روزی که دیدمت دوستت داشتم ولی میدونی چیه....نمی دونم که تو هم منو دوست داری یا نه؟....می ترسم همین چند دقیقه ای هم که میبینمت و جون میگیرم رو هم از دست بدم...اگه منو دوست داری..چرا یه نشونه نمی دی تا من پا پیش بزارم خانومی ی من؟....)
--خب با اجازه تون من دیرم شده...باید برم...(خیال: خوشگلم...فکر نکنم امروز هم بهم بگی دوستت دارم...پس تا بعد...وای برق چشماشو!!)
-پس مزاحمتون نمیشم....به سلامت...(خیال: نه....خواهش می کنم بیشتر پیشم بمون....من بیشتر از هر چیزی تو دنیا دوستت دارم.....وای امروز هم نتونستم بهت بگم دوستت دارم...چقدر من خجالتی ام....بگو دیگه ...رفتش!!)
--خدانگهدار (خیال: وای...دیگه نمی تونم بشتر از این تو چشماش نگاه کنم...برق چشماش داره دیوونم می کنه!...برو دختر ...برو تا آبروریزی نکردی....)
-به امید دیدار....(خیال: وای فقط یه بوس از لباش برای یه عمر در حسرتش موندن کافیه!....کاش می شد شیرینی لباش تمام زندگیمو شیرین می کرد....نرو..وای..خدایا چیکار کنم؟....)
به صرف اینکه دو نفر عاشق هم هستند قرار نیست با هم باشند!
غریب و بی کس ..درین برهوت گام برمیدارم و تنهایم ..تاریکی و ظلمت ..
برناردین اوژنی دزیره کلاری توی زندگیش فقط یه ناپلئون بود که بیاد و خوردش کنه اما درست همون لحظه ایی که میخواست خورد بشه یه ژان باپتیست برنادوت اومدو شد ناجی و مرد زندگیش
چه دنیای بدی شده ..حتی عشق رو هم به بازی میگیرن ..دوست داشتن ..محبت ..چطور میشه کسی رو شناخت وقتی بدی و دروغ و کژی و پلیدی از درو دیوار میباره ..چرا ادعای عشق میکنن و چرا انقدر نامردن
وقتی تنهایی و فقط دور خودتو شلوغ کردی..چرا نری بمیری ؟ درست همون طوری که دزیره میخواست خودشو از " سن " پرت کنه !!!! آره ...آره ..مرگ و تنهایی ابدی
تنهایی که کسی کنارت نباشه تا فکر کنی میتونی بهش تکیه کنی
پ.ن:
کاش دزیره ها کم بودن ..کاش عشق وجود داشت ..کاش میشد باز هم دل سوزوند و محبت کرد ...من هم خسته م ..خسته ی خسته ..خسته از انتظار و خسته از نبودت....جام شراب عشق رو بهم بده ..میدونی که عمق نگاهم چیه ..میدونی که چشام به دنبال توئه که مبادا....جرف بزن ..سکوت رو بشکن و نذار بغضم بشکنه ..مگه نه اینکه بغض یه اعترافه و اگه بشکنه التماس..نذار بغضم بشکنه
تو هم مثه منی ...تو هم عاشقی ..تو هم دلت غنج میره واسه یه نیم نگاه عاشقانه ی اون ..جرف بزن پیام آور..حرف بزن و نوید بخش باش برام
دنیای کثیفی شده ..از دیروز دارم مینویسم ..فقط برای تو ..برای تو فزرندم ..برای تو دخترکی که نمیدانم آیا داشتنت برایم همچون آرزویی میماند یا جامه ی عمل خواهد پوشید ..برای تو که شاید پسرم باشی..پسری که من تورا تربیت خواهم کرد و نخواهم گذاشت نامرد باشی ..نخواهم گذاشت مرد حرف باشی ..حرف حرف حرف حرف
آیا آن روز خواهد رسید که تو تجربیات من را بخوانی ؟روزی خواد شد که دخترکم قوی و شاداب و انسان باشد و قلب مهربان و پرمحبت همچون مادرش نشکند؟
آن روز فرا خواهد رسید که پسرم " مرد " باشد و جوانمرد ؟مردی باشد که نمادی از یه انسان حقیقی و جلوه ایی از وجود پروردگار؟
میتوانم آن روز را ببینم یا به گور خواهم برد؟؟؟گور!!!!

وسط این هاگیر واگیر یکی هم از راه میرسه میگه من عاشقم !!!!!!!آخه مگه میشه باور کرد که یکی دل بده و نره آمار طرف رو بگیره ببینه این کیه و چیه ؟!؟!؟!مگه میشه کسی رو دوست داشته باشی و نخوایی خبری ازش بگیری !!!!!! و مگه میشه عاشق باشی و ........
اصلن حوله شو ندارم ..اصلن...نمیخوام بازیش بدم اما مرض داره و روانی ه به شدت ....نمیتونم قانعش کنم ...چه طوری بگم آقا تو از زمین تا آسمون با من فرق داری !!!! عاشقت و دیوونه ت نیستم که بخوام تغییر کنم و سازش کنم به خاطر تو !!!!
تو از من یه بهناز ظاهری دیدی نه این چیزی که هستم
اما اعابم از جای دیگه ایی هم خورده ...ناراحتم از اینکه ممکنه کار من باغعث یادآوری خاطرات و روزای خوش کسی بشه و اون خاطرات ناراحتش کرده باشه .....جالبه !!! خاطرات خوش روزهایی ممکنه الان باعث ناراحتیت بشه !!!!خودم تجربه کردم و دوست ندارم کسی رو ناراحت کنم
حالم گرفته س .....خسته م ....دلم میخواد تکیه کنم ..خسته شدم از بس من تکیه گاه بودم ...حالا یه شونه قوی میخوام که من بهش تکیه کنم و آرامش بگیرم ....آرامش..آرامش ....به دور از هر هیاهو
چقدر جفنگ نوشتما!!!!
همه چی تموم شد
به بازی گرفتنمون ....یه بازی کثیف ...یه بازی که حالا تمام مردم ناراضی هستند ...یه بازی که جوون میگیره ازمون
یه بازی که داره به حکم جهاد ختم میشه
اعصابم خورده ..تمام بچه های ستادمون رو گرفتن ...اختلال در نظم عمومی....برنامه های سازماندهی شده ..د آخه چه سازمانی ؟ ......آره سازمان خودجوش
اس ام اس قطعه .. اینترنت ...ماهواره .. همه چی رو دارن میگیرن به چه بهایی ؟!؟!؟!؟! میتونید این موج خودجوش رو جلوشو بگیرید ؟
هر شب با نگرانی میخوابم .. نگران دوستانی که تهرانن... نگران بلایی که سر مردم میاد .. نگران دختر و پسرایی که میمیرن
خدایا
کمک
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|