تبليغاتX
پسته چون خندان شود رسوا شود
 
http://profiles.yahoo.com/u/J3MV5T75VKK2BOC2JNMBUETPAI
 
ذهنم درگیره و از خودم و دیگران میپرسم :

 

سوال اول:

آزموده را آزمودن خطاست ؟!؟!؟!؟!

نظرتون چیه ؟ در هر زمینه ایی . به نظرتون آزموده را آزمودن خطاست ؟

 

===============================================

سوال دوم:

یهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید تا اینکه آن را به خاطر غرورتان از دست بدهید

نظر شما چیه؟به نظر من واقعیت اینه که خیلی ها جنبه شو ندارن.نباید غرورتو زیر پا بذاری ..شایدم ....نمیدونم

 

====================================================

سوال سوم:

چرا بعضیا مخالف دوستی های نتی هستند؟

دوستم ازدواج کرده و شوهرش مخالف ادامه ی ارتباط من با اونه!

تو جمع دوستایی که هستیم اهم از دختر و پسر چند نفری نامزد کردند یا دوست شدند . جالبی قضیه در اینه که همسراشون میخوان اونا را از جمع بکشن بیرون ؟همیشه از خودم میپرسم که چرا؟ خب اگه ما میخواستیم ارتباطمون چیزی به جز این و دوستی سالم باشه پیشتر از حضور اونا دست به کار میشدیم

چرا؟

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 23:25  توسط Ben  | 
و باز هم مثل همیشه در نوشتن عجله کردم و نذاشتم که مطلبم کامل بشه و انتشارش بدم .مرسی که نظر دادید و مرسی که در کنارم هستید . مطلب قبلی تحربه ایی شد که کامل بنویسم و هول نباشم و کار امروز و کامل نوشتن مطلب رو به آینده واگذار نکنم تا سوءتفاهم پیش نیا د و حتی دیگران فکر نکنند که آدم نادون و احمقو قوف العاده ساده لوحی هستم

داداش جی جی :

اخه داداش گلم من که برا آرامش خودم مینویسم و اکثر اوقات انقدر با عجله مینوسم که چیزی به ذهنم نمیرسه تا اونو تکمیلش کنم و توضیح کامل بدم تا دیگران دچار اشتباه نشند مثل الان !اما چشم سعی میکنم غلطام کمتر بشند

 

سوتی:

دوست خوبم شماره تو به کسی ندادی ؟

هر کسی یه امنیت خاصی رو برای خودش قائل میشه و منم این امنیت رو دارم . شماره همراه من شاید در اختیار خیلی از دوستای نتی مخصوصن گفتمانی ها باشه اما همراه برا اینه که این قابلیت رو داشته باشه که فقط مزاحم خودم باشن !

به هر حال از من توقع نداری که شماره مو به همکلاسی و همکار ندم !!!!مخصوصن ایرانسل

در ضمن این رو هم بگم که من چندان هم خنگ و پپه و ببو گلابی نیستم . شاید رفلکس هام سریع و اکثرن احساسی باشه اما انتخابی که میکنم عقلانیه و معیارهام جلو روم رژه میرن .خیلی وقته باور کردم عشق مرده و ماله قصه هاس اما هنوزم میشه یه جاهایی دیدش اما مطمئنن برای من نیست !مطمئن

اما اینو بدون معیارها و یه سری چیزا توی جامعه کوچیک من رایجه و من تو همین اجتماع کوچیک زندگی میکنم و خواهم کرد و کرده م و همین طوری رشد پیدا کردم و جزوی از خلق و خوم شده هرچند که خلافش رو باور داشته باشم اما ناخودآگاه همون طور عمل میکنم

برات ایمیل میزنم چون حوصله ی نوشتن ندارم ...بعدن

دوست عزیز که رفتید بالای منبر : یه اخلاق بد دارم و باید بدونم مخاطبم کیه . یعنی تا زمانی که نشناسمش آدم حسابش نمیکنم و نظرش برام مهم نیست اما چون نظری که دادید پابلیک بود و ممکنه دوستان دیگه م براشون همچین ایده ایی پیش بیاد توضیج میدم

من تمام حرفامو اینجا داد میزنم ..هوار میکشم .. باید همه بدونن . مشکلاتی رو که من دارم و ما داریم .داد میزنم و میگم برای اینکه بدونن چه گرگهایی توی جامعه هستند و این گرگها نصیب پاک سرشت ها نشن

اینجا تمام مسایل رو میگم و مهم نیست که کسی خوشحال میشه . بذار شاد بشن .لااقل خدا از گناهانم کم کنه که باعث شادی بنده ش شدم ! میبینید میشه چطور نگاه کرد

غم و مشکلم رو به دوستانم میگم . درسته که ناراحت میشند اما خوبیش به اینهکه اگاه میشن

اما اون مطلب رمز دار بود

یا شما رمزش رو داشتید که یعنی جزو دوستای من هستید که ازشون چیزی پنهان نمیکنم و یا جزو کسانی هستید که نمیشناسمتون و در دنیای نت آشنا شدم و باز هم برام اهمیت امنیتی نداره که بخوام حرفام رو بدونید . خیلی از کسانی که اینجا اومدن مثل آرام عزیز و الهام و ..... رو نمیشناسم اما از نظر ها و ایده هاشون استفاده میکنم .چه ایرادی داره مشکل و زندگی یه انسان دیگه رو بدونن تا شاید چایی بتونه مشکل گشای دیگری باشه

تعریف این ماجرا برای یکی از همین دوستای نتی باعث شد که هشیار بشه و اون هم دقت بیشتری در انتخابش داشته باشه

من همه ی حرفام رو مینویسم .داد میزنم و زندگیم رو به قول شما آکواریوم میکنم و خوشحالم که دیدن این آکواریوم یه عده رو شاد و یه عده رو در عین ناراحتی اگاه میکنه

 

اما در مورد مشکلات

اگر من رو میشناختید این حرف رو نمیزدید . خدا رو شکر میکنم و به این افتخار میکنم که هر کسی که به یادم نباشه حداقل و تاکید میکنم خداقل وقتی غم و مشکل داره و یه سنگ صبور میخواد یاده من میوفته و با من دردودل میکنه . چندان هم از زندگی دیگران بی خبر نیستم و همیشه به خدای خودم میگم و سپاسگذارشم که مشکلاتم قابل تحمل و رفعه ! حالا بماند که من خودمو لوس میکنم براش

منتظر پست جدید من باشید

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:57  توسط Ben  | 
میخوام بنویسم

خیلی وقته ننوشتم .قبلنا یعنی وقتی که راهنمایی و دبیرستان بودم مینوشتم .

داستان

داستانهایی که توی زندگی معمولمون بود .داستانایی که در کنارمون و در بین آدمای اطرافمون جریان داشت .نمیذدونم چرا اما دوباره خوره ی نوشتن افتاده به جونم و من در برابرش مقاومت میکنم.شاید چون باید بشینم پشت کامپیوتر و من توان نوشتم و تایپ رو هیچ وقت نداشتم

 

اما الان باید بنویسم

نمیدونم چرا ..اما باید بنویسم ..شاید یکی از دلایلش دوستام و اتفاقات جاری بین اونا باشه

شاید چون برای دوستام نمیتونم کاری انجام بدم و میخوام همونطور که من تجربه گرفتم اونا هم ...

میشه گفت یکی از دلایل اصلی این کار دیدن سریال پنچمین خورشید هستش..اینکه یه تصمیم درست یا غلط چقدر میتونه در زندگیمون موثر باشه

خیلی از دوستا توی پیام خصوصی ازم خواستن که بگم بهنازی که دوروبره ازدواج نمیچرخید یهو تصمیم گرفت که حتی راجع بهش فک کنه و بعد در عرض یه هفته همه چی عوض شد

چشم

شاید همین امروز یا همین امشب بنویسم اما شرمنده که نمیتونم به خیلیا اجازه ی دیدنشو بدم

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12:5  توسط Ben  | 

بی کسیه مدامم را

به آغوش نامرئی ات

زار میزنم .

کو گوش شنوا ؟

 

بخون آوازكي تو شور و دشتي ، كه دل پر شور امشب

يكي تو صحنه ي يادم نشسته ، كه از من دور امشب

به زيرِ گنبدِ آبيِ احساس ، يكي بود و يكي هست

قسم به قصه هاي عاشقونه ، دلم تنگ كسي هست

كسي كه قصه ي نابِ نگاهو ،  يه مهتاب شب به من گفت

از اون شب تو همه شبهاي مهتاب ، به يادش خوابم آشفت

همون كه كوچه ي بن بست عشق رو ، به نام دلگشا خوند

منو به خونه ي گرم دلش برد ، دل رو عاشق سرا خوند

تو اون كوچه كه اسمش دلگشا بود ، دلم تنگ كسي هست

تو اون خونه كه يك عاشق سرا بود ، دلم تنگ كسي هست

دلم تنگ كسي هست . . .

 

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟
تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم
شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟
هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز
از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟
گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟

دوستت دارم! - همین ! – این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟
عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من
عشق یک مفهوم بی " اما " ست ، می دانی؟
  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:33  توسط Ben  | 
سلام

من برگشتم

همین امشب برگشتم و درب و داغون و خسته و له

یه سری دوستان میدونن چرا داغونم اما خب اینجا گفتن نداره

حالا شدم خانوم مهندس!!!! پروژه رو ۱۹.۵ و کارآموزی رو ۲۰ شدم اما با تمام این احوال معدلم شد ۱۳.۴۰

قضیه ازدواجو اینا هم منتفی و به هفت پشت خودم و دوستام و عزیزام اجازه نمیدم دوروبره بیرجندی جماعت بگرده

برام دعا کنید

امیدم به ارشد آزاد و کار هستش

 

یه متن زیبا اگرچه نتونست منو به زندگی پیوند بده:

امت فاکس، نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمريکا براي اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرويس رفت ...
 
وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود.
 
اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.
 
از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند ؛  در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!
وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:
 
«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟!»
 
 
مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است !!!»
 
 سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:
 
« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...! »
 
امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.
 
اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است :
 
همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد ، که از میز غذا و فرصتهای خود غافل می شویم ...؟!!
 
در حالی که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم...
  نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:7  توسط Ben  | 
فردا دارم میرم بیرجند...دلهره و اضظرابهای فبلیمو ه بذارید کنار باید بهش دلهره دفاع پروژه و تحویل پروژه پابان دوره ی مهندسی رو هم بهش اضافه کنید

شاید آخرین مرتبه هایی باشه که دارم میرم و دیگه نرم بیرجند و شاید هم .......

شهریور و ماه تولد باباجونم .پدری که عاشقشم پدری که امسال ۷۹ساله میشه و هرسال روز تولدش که میشه دلم میلرزه ....

-----------------

عشق..... نمیدونم چیه ..شاید میدونم چیه و میخوام فراموش بشه

هی

با توام

با توکه داری خودتو دور میکنی ..با توکه نفهمیدی و ندیدی اون جمله ی معروف : کاش میدانستی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

 

-------------------------------------

وقتی از بیرجند برگردم یا هنوز اشفته م یا آروم

برام دعا کنید

  نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:36  توسط Ben  | 
بیخوابی به سرم زده

دلهره دارم

مشوش هستم

نمیتونم تصمیم بگیرم

خدایا چقدر سخته.. چقدر سخته بخوایی تصمیمی برا یه عمر بگیری ..تصمیمی که میتونه تورو به اوج خوشی برسونه یا بشه یه چاه که بیرون اومدن ازش ....

میخواستم پست فبلی رو تکمیل کنم اما ذهنم بهم ریخته س ..تمرکز ندارم ..نمیدونم چیکار کنم ..نمیدونم باید چه تصمیمی بگیرم ..دوست داشتم برم سراغ دوستام اما ...دوستام!!!!! حتمن باز میگن این تصمیمیه که تو باید بگیری

اه

من تصمیمی میگیرم اما شما هم نظرتونو بگید..به قول مامانم هر سری رو یه عقلی هست و هر کسی میتونه چیزی رو ببینه

درسته.. درست حدس زدید ..موزدی رو برا ازدواج دارم که حاضر شدم روش جدی فکر کنم و به همین دلیل تمام اعصاب و روانم ریخته بهم

تصمیمی گیری برام سخته..میترسم ..اگه حرفاش دروغ باشه ؟اگه فقط در ظاهر این حرفا رو بزنه ؟اگه بعد بزنه زیر حرفش ؟اگه این همه احساس و دوست داشتنی که داره راجبش میگه دروغ باشه ؟اگه  اگه اگه

دارم دیوانه میشم

حرفاش و عقایدش باهام میخونه تو هر چیزی ..دین ..نماز .. روزه ..حجاب..رفتارهای اجتماعی..و و و و و و

حتی شرط های ۵ گانه رو هم قبول کرد

۱-حق طلاق مطلق

۲-سکنی

۳-خروج از کشور

۴-حضانت فرزند

۵-کار و تحصیل

میترسم .خیلی زیاد ..باخودم درگیرم ..داغون و له

کمکم کنید ..چطور بفهمم حرفاش دروغ نیست ؟ چطور بفهمم

خدایا به دادم برس. میترسم .همه چیزا با هم جوره .اما میترسم .میترسم دروغ باشه ..چرا همه چیزایی که میخواستم رو جور کردی ..نه نه  نه .. شکر میکنم تورو

همیشه دوست داشتم انتخاب خودش باشم نه انتخاب دیگری

دوست داستم ازدواجم سنتی باشه نه اینکه بدون سنت ها باشه

همیشه دوست داشتم منو بخاطر خودم بخواد نه اینکه بگه دختر فلانیه یا بگه کار داره و ....

شاید یکی از دلایلم برا فکر کردن رو این مورد به همین دلیله

اون همین بهناز رو دید همینی که هست نه بهنازی که خانواده ش اینجورین و اونجورین

کمکم کنید ..بهم بگید چطور راست و دروغ رو بفهمم. چطور عقاید حقیقی شو بفهمم.چی بپرسم چی نپرسم

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:41  توسط Ben  | 
دیشب فهمیدم یه بنده ی خدا مشکل مالی داره و میگه که میتونه اون مبلغ رو تا آخر خفته جور کنه اما صاحب خونه ......

به دوستام اسمس زدم تا ازشون بخوام خورد خورد با هم مبلغ رو جمع کنیم ...بهشون گفتم که یکی مستحقه و نیاز داره اما یادم رفت بگم که میتونه پول رو برگردونه.حلاصه اینکه بهشون اطلاع دادم و باورم نمیشه که دوستام برای شرکت تو این امر از هم دیگه پیشی میگرفتند

عاشقتونم

عاشق همتون که به من اعتماد کردید

حدایا

روسفیدم کن

میدونم اونا از پولشون گذشتن و حتی اگه این آدم پول رو برنگردونه ثواب این کار خیر براشون درج شده اما....

 

تو این ماجرا بهم ثابت شد چه دوستای خوبی دارم ثابت شد که انسانیت نمرده ثابت شد هنوزم آدما میتونن خوب باشن

این پست رو میخوام ادامه بدم ...شما هم نظرتونو راجع به آدمای این دوره زمونه بگید

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 9:19  توسط Ben  | 
امروز رفتم پیش خاله مرضی‌... خاله ی دوستم ملیکا که مشاور و روانشناس هم هست .وقتی وارد محیط اونجا شدم یهو یاده ۳ سال پیش افتادم ..یاده زمانی که شکستم و دیگه نتونستم وایسم ..یاده زمانی که بعد از ۲۴سال سکوت و خنده یهو شکستم و گذاشتم دیگران روی دیگه ی بهناز رو ببینن

چی شد ؟ چی شد که بهناز استوار و مقاوم دیگه تاب نیوورد و شد یه آدم که عکس العملاش تند و بی منطق شد ؟چی شد که بهنازی که همه روش حساب میکردن یهو قاط زد؟چی شد اون بهنازی که همه عاقل و منطقی میدونستنش و میشناختنش؟چی شد بهنازی که صبوری میکرد و دم نمیزد؟فقط میخندید و نمیذاشت کسی اشکاشو ببینه

چقدر ضعیف شدم ؟چرا یهو بچه شدم ؟ژرا لذت میبرم از اینکه ناز کنم و خودمو لوس کنم ؟۲۶ سال از عمرم بهنازی بودم که جدی بود نه لوس

همش از همونجا شروع شد

از همون روز شوم ..از همون روزی که شکستم و فریاد زدم و هرچی تو وجودم بود ریختم بیرون ..کاش باز هم تحمل میکردم ..کاش ...کاش باز هم صبوری میکردم و نمیذاشتم این بشم . بهنازی بشم بچه..بهنازی بشم که نتونم خودمو کنترل کنم.. بهنازی بشم که همه ی محبت وجودمو بریزم بیرون و بعد بهم بگن تو ترحم کردی نه محبت ...بهنازی بشم که .....

دیشب برای یه دوست دربدر دنبال کار میکشتم ..به این اسمس بده به اون ..به این زنگ بزن و به اون ..در حالیکه هیچ وظیفه ایی نداشتم اما تلاشم تا حدی نتیجه داد

دیشب یاده زمانی افتادم که برا دایی دنبال خونه بودم بدون اینکه صمیمیتی بینمون باشه ....یاد زمانی که پای حرفای اون دوست میشستم ..پای حرفای مامان اونیکی و تلاش و تلاش و تلاش

یاد تلاشی که برا سمیه و سعید داشتم ..یاده خونه پیدا کردن برا سعید ...یاده درد دلای اونی که خواهرش داشت جدا میشد و پدرش فوت کرد و یاده کلی خاطره

حیلیا جواب محبتمو ندادن اما کاره تو برام خیلی گرون تموم شد ...کاش تو هم بی اعتنا از کنارم رد میشدی و نمیگفتی ترحم

آخ

کاش میدونستی .....

امروز با خاله خیلی حرف زدم اما نه برا اینکه گریه کنم ..برا اینکه جتی بپرسم چطور بزرگ شم

خسته م حسته ی خسته

باز هم اتفاقات اون سال داره تکرار میشه و من باز دارم سعی میکنم حرمت نگه دارم ..سعی میکنم سکوت کنم ..

خدایا میشنوی

میخوام سکوت کنم و نذارم حرمت بشکنه ..میخوام سکوت کنم و بی احترامی نکنم ..خدایا میخوام آدم باشم .میخوام بهناز سابفی باشم که شکستنش اما دم نزد .میخوام بهنازی باشم که بهش تکیه کنن..میخوام بهنازی باشم که ....

نمیدونم

کمکم میکنی باز هم قلبم بشه یه دریا

کمکم میکنی بشم دریایی که هرچی بخوان شیره ی وجودشو بکشن باز هم نشه

کمکم میکنی بزرگ شم ؟نذار این بهناز بمونم ..نذار لذت ببرم از بچه گونه حرف زدن ..نذار ..

دلم هوای خونتو کرد دلم هوای اون روزی رو کرد که نشستم جلوی خونه ت و زار زدم ..ضجه زدم و فریاد کشیدم و هیشکی منو نمیشناخت هیشکی

یه بار ..فقط یه بار..فقط یه بار حاجت خودمو بهم بده ..حاجتی برای خودم ...دیگران منویادشون نیست ..دیگران منو دوس ندارن و نمیخوان ..میفهمی...یه بار ..فقط یه بار یه نگا به این دلم بنداز .. تو که میدونی هیشکی براش کاری نمیکنه

به خودت قسم راضیم ازاینکه تلاش کردم برا گرفتن خواسته های دیگران اما ...اما ..الان خودم ..دلم ..حسم..تو میدونی

  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:35  توسط Ben  | 
۱- وبلاگ منو از گوگل ریدر پاک کن

۲- ایضن همون بالایی و باز هم میگم وبلاگ منو از ریدر پاک کن

۳-کاش میدانستی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

 

۴-دوستی تکرار دوستت دارم نیست ..

دوستی فهمیدن نگفته های کسیست که دوستش داریم

دوستی خواندن دوستت دارم از نگاه است

 

۵- حتی خونه هم خونه های قدیم ...مثله درک محبت ..مثله امنیت ...دیگه خونه م امن نیست ..دوست دارم برم به گذشته ..اون موقع که حصارهای دیوار خونه بلندترین توی خونه های محل بود ..اون موقع که میپریدم توی حوض خونه و نگران نبودم کسی از پشت پنچره منو میبینه ..اون موقع که شبا روی تراس میخوابیدم و مهم نبود لباس خوابم چه چوریه مهم نبود عصر که رو تراس چایی میخورم لباسم پوشیده س یا نه ..اون موقع که کسی پشت پنچره نبود

امنیت میخوام .. آرامش

 

۶-از وقتی این مطلب رو توی وبلاگی خوندم همش توی ذهنو و جلوی چشممه

کاش ....

 

-سلام خوب هستین؟ (خیال: سلام خانومم..قربونه اون لبخند خوشگلت برم ...خوبی؟...)

--سلام خوبم...شما خوبین؟ (خیال: سلام قلبم...حالا که دیدمت خیلی بهترم...عسلم تو خوبی؟)

-شکر خدا منم خوبم...(خیال: روزی که با دیدن تو شروع بشه مگه میتونم اونروز بد باشم!!؟)

--خونواده خوبن؟....بابا حالشون بهتره؟ (خیال: چی شده چند وقتیه کم پیدایی؟)

-ممنون...همه خوبن...سلام دارن خدمتتون...بابا هم شکر خدا بهترن... (خیال: آره..بابام مریضه سرم شلوغه...قربونت برم چرا رنگت پریده...نکنه قناریه من حالش بده!)

--به سلامتی...چه خبرا؟ (خیال: نه یکمی از دست مامانم عصبانی ام..هی میگه باید ازدواج کنم...عسلکم بالاخره نمی خوای بهم بگی دوستت دارم؟...چرا لفتش میدی؟....قراره برام خواستگار بیادا!!)

-خبری نیست....شما چه خبر؟ (خیال: میدونم...من از روزی که دیدمت دوستت داشتم ولی میدونی چیه....نمی دونم که تو هم منو دوست داری یا نه؟....می ترسم همین چند دقیقه ای هم که میبینمت و جون میگیرم رو هم از دست بدم...اگه منو دوست داری..چرا یه نشونه نمی دی تا من پا پیش بزارم خانومی ی من؟....)

--خب با اجازه تون من دیرم شده...باید برم...(خیال: خوشگلم...فکر نکنم امروز هم بهم بگی دوستت دارم...پس تا بعد...وای برق چشماشو!!)

-پس مزاحمتون نمیشم....به سلامت...(خیال: نه....خواهش می کنم بیشتر پیشم بمون....من بیشتر از هر چیزی تو دنیا دوستت دارم.....وای امروز هم نتونستم بهت بگم دوستت دارم...چقدر من خجالتی ام....بگو دیگه ...رفتش!!)

--خدانگهدار (خیال: وای...دیگه نمی تونم بشتر از این تو چشماش نگاه کنم...برق چشماش داره دیوونم می کنه!...برو دختر ...برو تا آبروریزی نکردی....)

-به امید دیدار....(خیال: وای فقط یه بوس از لباش برای یه عمر در حسرتش موندن کافیه!....کاش می شد شیرینی لباش تمام زندگیمو شیرین می کرد....نرو..وای..خدایا چیکار کنم؟....)

به صرف اینکه دو نفر عاشق هم هستند قرار نیست با هم باشند!

  نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:52  توسط Ben  | 
تنهای تنهای

غریب و بی کس ..درین برهوت گام برمیدارم و تنهایم ..تاریکی و ظلمت ..

 

برناردین اوژنی دزیره کلاری توی زندگیش فقط یه ناپلئون بود که بیاد و خوردش کنه اما درست همون لحظه ایی که میخواست خورد بشه یه ژان باپتیست برنادوت اومدو شد ناجی و مرد زندگیش

چه دنیای بدی شده ..حتی عشق رو هم به بازی میگیرن ..دوست داشتن ..محبت ..چطور میشه کسی رو شناخت وقتی بدی و دروغ و کژی و پلیدی از درو دیوار میباره ..چرا ادعای عشق میکنن و چرا انقدر نامردن

وقتی تنهایی و فقط دور خودتو شلوغ کردی..چرا نری بمیری ؟ درست همون طوری که دزیره میخواست خودشو از " سن " پرت کنه !!!! آره ...آره ..مرگ و تنهایی ابدی

تنهایی که کسی کنارت نباشه تا فکر کنی میتونی بهش تکیه کنی

 

پ.ن:

کاش دزیره ها کم بودن ..کاش عشق وجود داشت ..کاش میشد باز هم دل سوزوند و محبت کرد ...من هم خسته م ..خسته ی خسته ..خسته از انتظار و خسته از نبودت....جام شراب عشق رو بهم بده ..میدونی که عمق نگاهم چیه ..میدونی که چشام به دنبال توئه که مبادا....جرف بزن ..سکوت رو بشکن و نذار بغضم بشکنه ..مگه نه اینکه بغض یه اعترافه و اگه بشکنه التماس..نذار بغضم بشکنه

تو هم مثه منی ...تو هم عاشقی ..تو هم دلت غنج میره واسه یه نیم نگاه عاشقانه ی اون ..جرف بزن پیام آور..حرف بزن و نوید بخش باش برام

دنیای کثیفی شده ..از دیروز دارم مینویسم ..فقط برای تو ..برای تو فزرندم ..برای تو دخترکی که نمیدانم آیا داشتنت برایم همچون آرزویی میماند یا جامه ی عمل خواهد پوشید ..برای تو که شاید پسرم باشی..پسری که من تورا تربیت خواهم کرد و نخواهم گذاشت نامرد باشی ..نخواهم گذاشت مرد حرف باشی ..حرف حرف حرف حرف

آیا آن روز خواهد رسید که تو تجربیات من را بخوانی ؟روزی خواد شد که دخترکم قوی و شاداب و انسان باشد و قلب مهربان و پرمحبت همچون مادرش نشکند؟

آن روز فرا خواهد رسید که پسرم " مرد " باشد و جوانمرد ؟مردی باشد که نمادی از یه انسان حقیقی و جلوه ایی از وجود پروردگار؟

 

میتوانم آن روز را ببینم یا به گور خواهم برد؟؟؟گور!!!!

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:2  توسط Ben  | 
چگونه امنیت خود و دوستانتان را در فیسبوک افزایش دهید.

1-این پیوند را باز کنیدhttp://www.facebook.com/privacy/?view=search
۲. مطابق شکل زير گزینه ها را تغییر دهید.

۳. کلید "Save Changes" را کلیک کنید.

الان دیگر نه کسی شما را پیدا خواهد کرد، نه عکستان و نه فهرست دوستانتان را ميتوانند ببينند. انگار شما در فیسبوک وجود ندارید. لطفا به دوستانتان نيز آموزش دهيد

 


  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:15  توسط Ben  | 
چقد خوبه که وقتی تنها و بیکاریم فکر کنیم به همه چی ..به کارایی که کردیم ..به هدفهامون به کارایی که در راستای انحام هدفهامون انجام میدیم ..به شکستامون..به پیروزی هامون ...یه کمی دفترمون ..دفتر خاطراتمون رو ورق بزنیم و برگردیم به گذشته به کسایی که تو زندگیمون اومدن و رفتن ..به کسایی که هستند یا خواهند اومد..چقدر تو زندگیمون نقش داشتند ؟چقدر ارزشمندن؟ چقدر ما بهشون اهمیت میدیم ؟چقدر اونا بهمون اهمیت میدن؟واقعن چقدر برامون مهمن؟ اهمیت اونا در چه حدی ه ؟چه تعداد از این آدما خانواده و چه تعداد دوستامون و چه تعداد همکارمونن؟ به این فکر کردیم که ما با این آدما زندگی میکنیم و اینا جزیی از زندگی ما هستند؟به این فکر کردیم که برای رفاه حال اونا چقدر تلاش میکنیم ؟یا نه فقط خودمون مهمیم؟و میگیم به ما چه!!!من دخالت نمیکنم !!!به من چه ربطی داره ؟ فکر کردیم که ممکنه یه روزی به راهنمایی اونا هم احتیاج داشته باشیم ؟اون موقع اونا چه بگن؟!؟!؟!؟!؟! زندگی ما آدما هرچند ماشینی و صنعتی شده باشه باز هم به هم گره خوردهس باز هم نیاز به هم داریم ..باز هم به کسی نیاز داریم که گاهی فقط براش حرف بزنیم و بدونیم بهمون گوش میده ....به کسی نیاز داریم که همراه و رفیقمون باشه ....وقتی حواسمون به جایی نیست اون رفیق حواسش بهمون باشه و بهمون تذکر بده ...وقتی داریم خطا میریم یه الارم بذاره و هشدار بده...وقتی فرمون زندگی و اقتصاد و هزارو یک مساله رندگی داره از دستمون در میره یا کج میشه نگهش داره وبهمون خبر بده کاش حواسمون بیشتر به اطرافمون و دوستامون باشه ...به خانوده ..به کسایی که همراهمونن..به کسایی که دوسمون دارن ....کاش انقدر خودمون رو درگیر نکنیم که یادمون بره توی یه لحظه خاص باید به فکر کسی باشیم یه دوست حرف قشنگی زد اگه به دفترچه تلفن و ایمیل و ....نگاه کنیم کلی دوست توش هست اما چنتا از اونا واقعن دوستمونن؟ما دوست واقعی چنتا از اوناییم ؟ از حال چنتا از اونا خبر داریم ؟چنتا از اونا از حال ما خبر دارن با حرف این دوست به این فکر افتادم که کیفیت مهمه نه کمیت ! کاش دلمون برا هم تنگ بشه ..کاش زندگیمون قشنگ تر بشه کاش یه نگاه دوباره به زندگی داشته باشیم و تلاش کنیم زندگی بهتری داشته باشیم و زندگی دیگران رو روشنی و معنا ببخشیم
  نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:16  توسط Ben  | 
اعابمو خورده ...امتحانارو یکی پس ازدیگری خراب میکنم ....درسایی که توی طول ترم رو اونا ۱۹-۲۰ حساب میکردم و میخوندم .....حالم خیلی بده

وسط این هاگیر واگیر یکی هم از راه میرسه میگه من عاشقم !!!!!!!آخه مگه میشه باور کرد که یکی دل بده و نره آمار طرف رو بگیره ببینه این کیه و چیه ؟!؟!؟!مگه میشه کسی رو دوست داشته باشی و نخوایی خبری ازش بگیری !!!!!! و مگه میشه عاشق باشی و ........

اصلن حوله شو ندارم ..اصلن...نمیخوام بازیش بدم اما مرض داره و روانی ه به شدت ....نمیتونم قانعش کنم ...چه طوری بگم آقا تو از زمین تا آسمون با من فرق داری !!!! عاشقت و دیوونه ت نیستم که بخوام تغییر کنم و سازش کنم به خاطر تو !!!!

تو از من یه بهناز ظاهری دیدی نه این چیزی که هستم

اما اعابم از جای دیگه ایی هم خورده ...ناراحتم از اینکه ممکنه کار من باغعث یادآوری خاطرات و روزای خوش کسی بشه و اون خاطرات ناراحتش کرده باشه .....جالبه !!! خاطرات خوش روزهایی ممکنه الان باعث ناراحتیت بشه !!!!خودم تجربه کردم و دوست ندارم کسی رو ناراحت کنم

 

حالم گرفته س .....خسته م ....دلم میخواد تکیه کنم ..خسته شدم از بس من تکیه گاه بودم ...حالا یه شونه قوی میخوام که من بهش تکیه کنم و آرامش بگیرم ....آرامش..آرامش ....به دور از هر هیاهو

 

 

چقدر جفنگ نوشتما!!!!

 

  نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10:40  توسط Ben  | 
تموم شد

همه چی تموم شد

به بازی گرفتنمون ....یه بازی کثیف ...یه بازی که حالا تمام مردم ناراضی هستند ...یه بازی که جوون میگیره ازمون

یه بازی که داره به حکم جهاد ختم میشه

اعصابم خورده ..تمام بچه های ستادمون رو گرفتن ...اختلال در نظم عمومی....برنامه های سازماندهی شده ..د آخه چه سازمانی ؟ ......آره سازمان خودجوش

اس ام اس قطعه .. اینترنت ...ماهواره .. همه چی رو دارن میگیرن به چه بهایی ؟!؟!؟!؟! میتونید این موج خودجوش رو جلوشو بگیرید ؟

هر شب با نگرانی میخوابم .. نگران دوستانی که تهرانن... نگران بلایی که سر مردم میاد .. نگران دختر و پسرایی که میمیرن

 

خدایا

کمک

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 16:58  توسط Ben  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM