خيلي وقته براي اين عروسي روزشماري ميكنم . چندين و چند سال . به اندازه همه ي دوستي مون . به اندازه ساعتهايي كه دوستشون دارم و آرزوي اين جشن رو ميكردم .

اما

زندگيم يه جور يكنواختي و بي حوصلگي رو توي خودش داره . از اداره به خونه و في.سبو.ك و خواب و دوباره اداره .
حال و حوصله هيچي رو ندارم . تبديل شدم به يه بهناز سنگي كه از غم ديگران چند لحظه غمگين ميشه اما ديگه غصه كسي رو نميخوره . ديگران براش بي اهميت شدند.

رفتن به اون عروسي دردسر هاي خودش رو داره .قبل از رفتن  و بعد از رفتن
اين يه طرف قضيه س .
اما حالا خوده همون عروسي هم يه جور معضل شده . بهنازي كه توي اون عروسي غريبه س و هيچ كسي رو نميشناسه . اين نشناختن يعني نشستن يه گوشه و تماشاي آدمها . مث اكثر مهموني و عروسي هايي كه اين چند وقته رفتم . يه مهموني كه عده آدم جلوم رقصيدن و من حتا حس رقص نداشتم !
عمق فاجعه رو كسي ميتونه درك كنه ؟ بهنازي كه عاشقه رقصه ، حس رقصيدن نداره !

حالا اين به كنار ! تصور اينكه اونجا كسي هست كه ازش متنفري و حتا اسمش آزارت ميده چه برسه به ديدنش

كاش حال و حوصله و انگيزه بيشتري داشتم . كاش توان مبارزه سابق رو داشتم تا تبعات و پيامدهاي يه تهران رفتن و اومدن رو به جون ميخريدم . كاش...